از پنجره ی باز اتاق، می پاییدم "کورکور سیاه" ای را که بر نوک پایه ی خشکیده ی لیلکی توی شالیزار بی برنج،آواز سر می داد و- اندکی دورتر- مترسک زهواردررفته ای، انگار به خواب ابدی فرورفته باشد.خواستم فی البداهه، یک رباعی در این حال و هوا بسرایم که باد آمد و مترسک، جانگرفت و رشته ی افکارم را پاره کرد و تنها این مصراع -که می تواند بی نیاز از سه مصراع نخست- بار یک رباعی را به دوشبکشد، در ذهنم نقش بست و از دهانم خارج شد:از دولت ِ باداست مترسک بیدارکورکور؛ - نمی دانم صدایم را شنیده و یا دیده بود جنب مترسک را- ترسید و بال و پرگشود و از آن جا دور شد!شلمان یوسف علیخانی؛ نویسنده ای که با واژگان، می رقصد و می نویسد...
ما را در سایت یوسف علیخانی؛ نویسنده ای که با واژگان، می رقصد و می نویسد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 252 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 9:44